دستانی پر مهر بی اما واگر مرئی میخواهم
روی نیمکت تنهائی درچهار دیواری نشسته ام
در نوبتم تا نوبتم شود
نامم را صدا زنند فاطمه
وباز دعوا و تنبیهم کنند
ببینم شانس چه گوید
یا شلاق یا زندان
گرچه تنم از نمیدونم کی عادت به شلاق وکتک داره
روحم به تحقیر و آدم نبودن داره
عیبی نیست
میدانم چگونه تحملش کنم
برترک اسب بالدار خیالم میتازم بسوی خدا
نازش میکنم دم گوشش صد بار داد میزنم: کجائی؟
وقتی خیس بود بالشم هرشب، ازعرق نبود
نمناکی سینه بالشم از بغض ا شک شده ام بود
آغوش گرم پر امنیت بالش تنها پناه من بود
دستان نامرئی اش همیشه آماده نوازش بود
اولین و آ خرین وفادارم ، همیشه با من بود
وقتی دختری کوچک بودم
بد نبال مهر پدر و مادر بودم
نمیدانم چرا مهرشون کم بود
شاید میدانم گناهم چه بود
آری میدانم پسر نبودم به اگر بودم کجا بودم
چه شانسی از کفم رفت
شاید آغاز کج سبز شدنم این بود
نمی دانم نمی فهمم
تفاوت دختر و پسر یا زن و مرد درچیست ؟
پدر باشی یا مادرچه فرقی است ؟
برای منکه فرقی نداره
چرا برای اونها فرق داره؟
آنکه صبورو مهربان است بیشتراو را صدا میزنم
ولی هردورا دوست میدارم
جنسشان چیست ا صلا مطرح نیست
خوبی یا بدی این ملاک هست
مهربانی یا نه این مهم است
دردی دوا میکنی یا نه
این چاره ساز است
میگن زن یک دنده کم داره
من خودم شمردم اصلان هم کم نداره
فقط شکل بدنشون فرق داره
ازیک شیشه روحشون بیرون آمده
همش حرفه
همش حدیثه
همش بهانه
زن هم بار خود میکشد هم بار مردان
ای سازنده گردو و باغ آلبالو
بازم داد بزنم؟ کجائی ؟
این ره انتهایش نیستی است
دیگر نه زن میماند نه مرد
چه شانسی من باید عروس شوم
عروسی راستکی
تا دیروز با میترا واصغربازی میکردیم
امروز خودم عروسم
دیدی عمر چه زود گذشت
دیروز نه سالم بود امروز ده ساله
میگن داماد چهل و پنج ساله
میگن خیلی هم پولداره
اونروزا چه عزیز بودم
اول و آخرحرفها بودم
بالشم فراموشم شده بود
دست غیبی د یگر دورم نبود
بدستم دستهائی بود
لبی بر گونه ا م حس کردنی بود
چشمها منو فقط میدید
اسممو با نوازش میشنیدم: فاطی جون
برای جشن عروسی در خانه داماد
فاطی جون عروس ده ساله را به دیاری دیگر بردند
بعداز دو روز فراری بودم
درکوچه ها میخوا بیدم
زنی سیاه دندان وشکسته و خمیده
مرا یافت که تنها و گرسنه ا م
جیب مردم را آرام یافتن یادم داد
دروغگوئی را زیبا کرد وحلال
زمین سقف بالای سرم بود و بالشم پناه دلم بود
چندسال بعد رعنا و بلند گیسو بودم
درچشم مردان فقط بدنی زیبا بودم
دیگر کسی برای معصویتم بهائی نمیداد
مگربرای تنم
مردکی پول هنگفتی برای تنم داد
دلم معصوم بود
ولی کسی بهائی برای دل فقط نمی داد
در این همه کو آغوشی بی توقع ؟
بیمنظور و صمیمی ، کو؟
چرا هست بالشم بالشم
ولی اینجا روی این نیمکت توی این چهاردیواری سرد و مرطوب
کو بالشم؟ کواون دستهای غیبی بدور شانه ام
نگهبانی آمد وداد زد : فاطی ملقب به قوروموش
اشکمو پاک کردم دست بالا بردم
گفتم: فاطمه عبدالهی
پرسید : یعنی چی؟
صدام از تو بغضم زد بیرون از بس لاغرم و هیچی ندارم به جیب و تن
به ترکی یعنی خشکیده
دستمو گرفت و رفتیم تا چه شود شانس چه گوید
یا شلاق یا زندان
بالشم را به من دهید برای آخرین بار درآغوشش گیرم
دستان اولین و آ خرینم را ببوسم که همیشه وفادارم با من بود
دوست داشتش نه اما داشت نه اگر
ای جلاد طناب را مکش
بگذار بالشم را بو کنم درآغوشش گیرم
ای اسب بالدارم بیا
بالشم را بیاور تا آ سوده روم
هیچ نمیخواهم فقط بالشم را یکبار
دیگر هیچ نمیخواهم
فقط یکبار
یکبار
shere the love
11اسفند 82