سنگسار دعا به راستی که روح انسانیت را جریحه دار کرده است!

 

منوچهر ماسوری

manochermasori@yahoo.com

 2007-06-02

 

تآثیر روحی و روانی سنگسار دعا بر جامعه بشری و انسانهای که فیلم سنگسار را مشاهده کرده اند، بسیار گویا است. عکس العمل این انسانهای شریف نشان از عمق بیدار انسانیت دارد. نشان از تنفر و انزجار انسانیت از این بربریت و وحشیگری است. من شخصآ توان دیدن فیلم را نداشتم. در طول زندگی ام صحنه های بسیار وحشتناکی دیده ام که آثارش بر روح و روانم برجا مانده است. ترس از این که کلپس کنم و دیگر توان بلند شدن نداشته باشم، اجازه نداد که فیلم را نگاه کنم. اما انسانها بیشماری این فیلم را دیدند و بسیاری از آنان از خواب و خوراک و زندگی افتادند. بسیاری با چشمان قرمز شده و اشک آلود سراغ روانپرشک رفتند. من در هفته های گذشته با نمونه های برخورد کردم که از یکطرف خوشحال کننده بود که اینگونه انسانهای شریفی وجود دارند و از طرف دیگر غم انگیز بود و دردآور بود که یکبار دیگر داستان سنگسار دعا را از گلوی بغض کرده اینان می شنیدم.

 

دوست عزیزی از کردستان گزارشی در رابطه با انعکاس و تآثیر سنگسار دعا بر خودش و مردم برای من فرستاده است که در این جا  خلاصه از آن را می آورم.

دوست گرامی آ- ای تحت تیتر "زن کشی ممنوع" می نویسد: خبر بسیار داغ، تراژدی و تکان دهنده بود، باید خود را به جای این دختر نگون بخت قرار دهی و به درونت رجوع کنی تا ذره ای حس کنی چقدر وحشتناک و ترسناک است که این چنین آدم در بین عده ای خون خوار و گرگ صفت گرفتار شود و ذره ذره در چنگال آنان وحشیانه جان شیرین خود را از دست بدهد. سپس این دوست گرامی از خشم مردمی که این خبر را شنیده اند و یا فیلم را دیده اند می گوید. وی به سانسور اینترنت اشاره می کند و می گوید که مردم به وسیله تلفن های همراه، عکس های سنگسار دعا را برای هم می فرستند و هرکس همین عکس ها را می بیند، اشک در چشمانش و خشم در وجودش غلیان می کند. آ- ای ادامه می دهد که اما انسانهای زیادی بودند که توان نگاه کردن به عکسها را هم نداشتند و با وحشت چشمان اشک آلودشان را با دستهای خود پنهان می کردند. او می نویسد که چگونه یکی از دوستانش هنگام شنیدن صدای دعا به حالت هیسترکی و وحشت زده ای دستانش روی گوشهایش قرار می دهد و از ته دل شروع به فریاد زدن می کند. انگاری با فریادهای بلندش می خواست صدای دلخراش دعا از گوشهایش پاک کند.

 

هفته پیش تلفن همراهم به صدا درآمد، جواب دادم. آنسوی گوشی صدای ضعیف شهرام یکی از جوانانی که با کمیته بین المللی علیه اعدام همکاری می کند را شناختم. با تعجب ونگرانی حالش را پرسیدم. صدای بغض آلودش زخم دیگری را بر روح  روانم جر داد. "دعا، فیلم دعا را دیدم، آخه چرا؟ من نمی فهم به من بگو چرا؟ برای من توضیح بده! و سپس سکوت". شهرام سه روز قبل از این از من خواسته بود که لینک فیلم سنگسار دعا را برای او ارسال کنم، از شنیدن صدای زخم خورده اش، پشیمان شدم که لینک فیلم را برایش ارسال کرده ام. پرسیدم شهرام جان حالت خوبه کجایی؟ با همان بغض دلخراشش ادامه داد" سه روزه که خواب و خوراک ندارم، تمرین دیگه نمی رم، مربی ایم به شدت از دستم  شاکیه،  با دوستان سوﺌدی ام راجع به این فیلم و تآثیر منفی که حرف زدم همه زدند زیر گریه، هیچکس این وحشیگری را نمی فهمد، من نمی دانم چکار کنم، دوستانم گفتند که باید به روانپزشک مراجعه کنم، شما بگید من چکار کنم". سعی م کنم بر خودم مسلط شوم و داستان پلا و فادیمه و هزاران دختر و زن بیگناه را که قربانی تعصب مذهبی و سنتی می شوند را برایش بازگو می کنم. ولی فایده ای ندارد. شهرام بهت زده و شوکه شده فقط می پرسد آخه چرا؟ آخه چرا تعصب؟ مگر عاشق شدن گناهه؟ من شرمم میآد که بگم از ایران آمدم، از خاورمیانه آمده ام، از هرچه مذهب و سنت متنفرم. شهرام را بعد از یکساعت آرام می کنم و از او قول می گیریم که به روانپزشک مراجعه کند. اما آیا فقط شهرام است که اینچنین  از دیدن این وحشیگری و بربریت آسیب دیده است.

 

لیلا یکی از دوستدارن کمیته بین المللی علیه اعدام در نامه ای می نویسد: " امشب فیلم جنایت وحشیانه قتل دعا را نگاه کردم، اینقدر گریه کردم که یادم نمی آید در عمرمم اینقدر گریه کرده باشم. با خودم می گفتم چرا من آنجا نبودم، در میان آن جمعیت سنگدل تا خودم را بر روی  جسم تازه شکفته دعا بیندازم و از برخورد آنهمه سنگ سنگدلان بر سر صورت ماهش جلوگیری کنم. چرا آخر؟ چرا؟ بیزار شدم از مذهب. خجالت می کشم بگم مسلمانم. در انسانیت همه آنهای که در آن صحنه حضور داشتند به شک افتادم. تمامی تنم می لرزه و تپش قلبم دیگر میزان نیست. تپش قلب منظمی دیگر ندارم. قلبم فریاد می کشد از دست این ناانسانها. چطور انسانی می تواند با انسانی چنین کاری ار بکند. نمی فهمم نه نمی توانم هضمش کنم. من که همیشه سرم پایین است که مبادا مورچه ای لگد کنم، نمی توانم بفهمم. در اوچ ناامیدی بودم که این خبر خوش (لیلا به خبر نجات امین از طناب دار اشاره دارد) از طرف شما عزیز به دسم رسید. راستش را بگویم دیگر داشتم با خود فکر می کردم که زحمت های شما بی فایده خواهد بود و نمی شود از این به ظاهر انسانها به زودی انسان درست کرد. اما این خبر من را از این حالته منفی درآورد و باز جرقه امید در قلبم زده شد. پس می شود امیدوار بود.

ببخشید آقا منوچهر اگر از ناامیدم گفتم. اما بعد از دیدن فیلم دعا واقعآ دگرگون شدم. لطفن بیشتر از قبل فعالیت کنید، ترا به خدا نگذارید کسانی دیگری به سرنوشت دعا گرفتار شوند".

 

وقتی نامه لیلا به دستم رسید، مشغول نوشتن اطلاعیه علیه سنگسار کبرا- ن بودم. با بغض و چشمان اشک آلود نامه لیلا را خواندم. از اینکه لیلاها، شهرام ها و هزاران نفر مانند دوست عزیزم آ-ای، وجود دارند، احساس مخلوطی از غم و امید به درونم رخنه کرده است. می فهمم که چه مسؤلیت عظیم به دوش انسانهایی که درتلاشند این دنیای وارونه و ناعادلانه را به دنیایی به دور از سنگسار و اعدام و شکنجه، تبدیل کنند سنگینی می کند. میلیونها انسان نیاز است. دست های بیشماری باید دستهای ما را بفشارد تا بتوانیم دنیایی پراز سعادت و خوشبختی وعشق برای انسانها بسازیم. گرمی دستانتان را ازما دریغ نکنید. با هم، درکنار هم و دست در دست هم می توانیم، انسانیت را بر بربریت پیروز کنیم.