سفري به دنياي نازنين ها

 

 

 

وقتي بچه بودم٬ دنيا زير پاي من بود. محبت و علاقه از در و ديوار خانه مي باريد و من فکر ميکردم دنيا همين است که تجربه ميکنم. مادرم و پدرم٬ خانواده بزرگ ما در سنندج و در کردستان٬ بازيها و مهمانيها و لباسهاي رنگارنگ ٬ دوره کودکي مرا ميساخت.

کمي که بزرگتر شدم٬ اتفاقاتي مي افتاد و موضوعاتي پيش مي آمد که از دنيا زياد خوشم نمي آمد. پدرم کارگري بود که بدنبال کار به کرج کوچ کرده و در اينجا نيز نه کار دائمي پيدا ميکرد و نه تاميني. بيماري او در اثر کار سخت٬ ما را با بن بست کامل روبرو کرده بود. کم کم هر چه بيشتر ديدم و شنيدم٬ از اين زندگي بيشتر ناراضي بودم.

 

من جواني سبکبال و آزاد بودم. من اين حرف را که دختر کمتر از پسر است هيچوقت قبول نداشتم. من دوست داشتم٬ درس بخوانم٬ شعر بخوانم٬ بازي کنم و در پارتي و رقص و آواز خواندن بسر ببرم.

در عمل ميدانيد چه شد. از کلاس دوم چون زندگي ما نمي چرخيد٬ اجازه مدرسه رفتن از من گرفته شد. خانه نشين شدم و بايد به مادرم کمک ميکردم. خانواده پرجمعيت ما زير بار فشار مالي خرد شده بود و کم کم دريافتم که مادرم در جوانيش٬ زن عموي من بوده و با مرگ او مجبور شده با برادر او ازدواج کند.از اين حرفها بدم مي آمد از اين سرگذشت عذاب مي کشيدم. و کم کم هر چه بيشتر دنيا را شناختم از آن بيشتر مي ترسيدم.

من جواني سبکبال بودم و زندگي را دوست داشتم. تجربه کردن را ٬ دوست داشتن و عشق ورزيدن را ٬ و اين قفس به نام زندگي براي من بسيار تنگ بود.

در همان اوضاع ٬ با همان فقر و نداري٬ سعي ميکردم بيرون برم٬ دوست داشته باشم و کمي در بيرون از خانه ديگران را ببينم و زندگي را تجربه کنم٬ زندگي بيرون از چهار ديواري سرد و مشکل دار و غمگين و عجيب زندگي ما.

 

يک روز اما همه چيز عوض شد. يک روز غمگين پاييزي ٬ يک روز دردناک ٬ يک روز فاجعه انگيز.

سه مرد که خيلي از من و سميه بزرگتر بودند ٬ به ما حمله کردند. بايد کاري ميکردم٬بايد سميه را حفظ ميکردم٬ سه سال از من کوچکتر بود. هر چه در توان داشتم کردم٬ فرار کرديم و باز هم دنبال ما آمدند٬ وقتي شروع به لخت کردن سميه کردند٬ ديگر طاقت نياوردم٬ و در نهايت يک نفر به قتل رسيد. اينها بزرگترين شوک در زندگي من بود. و من در يک دادگاه فوري با شنيدن صداي کلفت يک مرد٬ شنيدم که به اعدام محکوم شده ام.

 

امروز در کنج زنداني اسيرم که هيچگاه فکرش را نکرده و يا حتي اسمش را نشنيده بودم. ميتوانيد تصور کنيد اين يعني چه؟ ميتوانيد يک لحظه جاي من و  ما باشيد و به اين نقطه برسيد٬ که با شما از کلمه وحشتناک و سنگين اعدام حرف بزنند. اين کلمه  را هم قبلا زياد نشنيده بودم. اولين بار که گفتند به اعدام محکوم ميشوم٬ اين کلمه در گوشهايم مثل پتک صدا کرد. مادرم را ميخواستم و دلم ميخواست زير چادر او قايم شده و به خانه بروم. فکر ميکردم شايد خواب مي بينم.

من آن زمان 17 ساله بودم. من جوان سبکبال عاشق زندگي و دوست داشتن.

 

در آينه خودم را نگاه ميکنم و از آينده خودم وحشت ميکنم. از طناب و کلمه طناب مي ترسم٬ از چوبه دار که رعشه به جانم مي اندازد و از ديدن قيافه هايي که با کمال خونسردي افراد را براي اجراي اعدام همراهي ميکنند و از صداي پاي اينها قلبم در حال ايستادن است.

من جوان سبکبال و عاشق زندگي ٬ در زير زميني محبوس هستم که ديگر طاقت آنرا ندارم. راه حل چيست؟

قرص ميخورم٬ مسکن هاي قوي که فراموش کنم اسمم چيست٬ کي هستم و زندگيم چه شد و بخصوص فراموش کنم کجا هستنم و قرار است چه بشود.

بارها به مادرم زنگ  ميزنم و ميگويم فردا دادگاه است٬ بيا.ميخواهم بيايد و بغلم کند. البته اينرا هم از ما و من دريغ ميکنند. يک هفته بايد کار مجاني بکنم تا اجازه يک ملاقات حضوري با مادرم را داشته باشم.

 

من فکر ميکنم هنوز بچه هستم. من هنوز احتياج به  محبت مادرم دارم٬ من هنوز وقتي پدرم به اينجا مي آيد به گردنش آويزان ميشوم و ميگويم تو که قوي هستي٬ مرا با خودت ببر!

من نازنين فاتحي هستم. نازنين هايي از آنسوي ديوار براي نجات من تلاش ميکنند٬ اين تنها روزنه اميد من به آينده است.

بارها به اسامي اينها که مادرم ميگويد و سلام آنها را به من ميرساند فکر ميکنم. اينها چه کساني هستند که براي نجات ما و من تلاش ميکنند. اينها نوري در تاريکي هستند و من سعي ميکنم به اين نور خيره شوم. از همه شما ميخواهم کمکم کنيد من از اين وضع ميترسم. من از طناب و اسم آن وحشت دارم.

 

کمک کنید جان نازنین ها را نجات دهیم.

 

مينا احدي

١۶ نوامبر ٢۰۰۶

minaahadi@aol.com

تلفن تماس: ۰۰۴۹١۷۷۵۶۹٢۴١٣